![]() |
![]() |
|
| انسان در عصر ماشین |
|
سلام به همه: دیروز توی اتوبوس خط واحد نشسته بودم داشتم می رفتم مغازه یکی از دوستام. دم ظهر بود و بچه مدرسه ایها پر بودند تو اتوبوس و حسابی قال و قیل راه انداخته بودند. راننده هم مدام غر میزد و سرشون داد و بیداد می کرد. تا اینکه یهو گفت: شما همتون الافیت و به جز وقت گذرونی و ابطال عمر چیزی نمی کنید. بر فرض هم برید خودتون رو بکشید و مدرک هم بگیرید، عمرا کار پیدا کنید و اگه هم پیدا کنید عمرا درآمد منو داشته باشید. اون زمون که من همسن شما بودم درس رو بی خیال شدم اومدم شاگرد راننده شدم. الان هم این اوتوبوس رو دارم و همسن هام هم بی کار و الافند. پسر بچه ها هم که خدا نکنه سوژه دستشون بیاد کرکر خندند. یکی گفت ما هم راهتو ادامه میدیم قهرمان. یکی گفت من از همین الان درس رو میبوسم میذارم کنار. یکی گفت بیاید بریم مدرسه رو خراب کنیم. خلاصه کلی خنده و کرکر. یاد اون انشاء همیشگی افتادم که علم بهتر است یا ثروت و متاسف شدم که چقدر علم بی ارزش شده که ثروت ازش مهمتره و بهتره. الان داره بارون میاد. کنار پنجره نشسته بودم داشتم به بارون نگاه می کردم. این ور پنجره سکوت بود و اونور پنجره هیاهوی قطرات بارون. این ور پنجره گرما بود و اونور پنجره سوز سرمای پاییز هزار رنگ. این ور پنجره دنیای من بود و اونور پنجره دنیای شما. خدایا دنیای آدمها رو رنگین و شاد نگه دار. آمین... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:51 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: چند وقت پيش يکي از همکلاسيهاي دوران دبيرستانم اومده بود براي گزينش کار در شرکتمون که اتفاقي همديگه رو ديديم. بعد از سلام و احوال پرسي پرسيدم اوضاع و احوال چطوره؟ گفت ازدواج کرده و يه بچه هم داره يه چند وقت پيش هم به علت خوابيدن يه شرکت که نمي خوام اسمشو ببرم از کار بيرونش کردند و حتي چند ماهي هم حقوق طلب داشت. الان هم نياز فوري براي کار داشت و حسابي به عالم و آدم بدهکار شده. خيلي هم بهم سفارش کرد که جوياي کارش بشم و به قول معروف سفارشش رو بکنم. بماند که شرکت ما قبولش نکرد و از دست من هم کاري بر نيومد. گذشت تا اين چند روز پيش با دوستان رفتيم شام بيرون و به پيشنهاد يکي از دوستان رفتيم به پيتزا فروشي. وقتي داشتم سفارش غذا مي دادم يهو يکي گفت سلام علي آقا. برگشتم ديدم همين دوستمه. که داشت اونجا کار مي کرد. بنده خدا وقتي کاري پيدا نکرده بود مجبور شده بود اونجا با حقوق کم کار کنه اون هم از صبح تا نيمه شب. خيلي دلم براش سوخت و خيلي دلم واسه جوونهايي سوخت که نياز به کار دارند ولي کمبود کار باعث ميشه سالهاي جوونيشون به هدر بره و هيچوقت نتونند ايده آل پيشرفت کنند. شايد اين جمله کليشه اي باشه ولي اگه هم نگي نميشه: مملکتي که روي طلا خوابيده و اين همه بدبختي. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:19 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: امروز بالاخره بعد از مدتی صبر و تحمل و غنائت و قرض و قوله تونستم یه ماشین بخرم. یه پراید نقره ای مدل 86 که سرحال و تر و تمیزه. خب اول اینکه خوشحالم و خوشحالیم هم به این دلیله که تونستم یه قدم برای رفاه خودم و خانوادم بر دارم. و دوم هم اینکه خیلی استرس دارم. چون نزدیک به سه ساله که پشت رول ننشستم و همه چی در مورد رانندگی از یادم رفته. امروز عصر باید برم یه ساعتی آموزش رانندگی تا همه چی یادم بیاد و یواش یواش راه بیفتم. می دونم که اولش سخته و پر از اضطراب ولی امیدوارم این دوره زود بگذره و بهش عادت کنم. از خدا می خوام که اتفاقی برام نیفته و اول سلامتی خودم و خانوادم رو تضمین کنه بعد سلامتی ماشینم. دعا کنید زود یاد بگیرم و هیچوقت تصادف نکنم. پی نوشت: عین دخترا حرف زدم. واقعا که... بازم پی نوشت: میدونم که Slimshady الان میخواد چی بگه. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:9 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: دیشب داشتم برای چندمین بار فیلم ارباب جنگ رو میدیدم. هر موقع این فیلم رو میبینم حسابی منو درگیر خودش میکنه. درگیر سئوالی که هیچوقت جواب درستی نمیشه براش پیدا کرد. اینکه چرا جنگ؟ چرا اینهمه کشتار و بدبختی و چرا اینهمه خشونت و نفرت در ذات آدمی وجود داره. و اینکه چرا ملتهای جهان سومی یا عقب مانده باید بین خودشون و حتی داخل خودشون درگیری و تشنج داشته باشند. انگار که این اصل در بین این جوامع حکمفرماست که بدبختی بدختی میاره. و هیچ وقت هم رنگ صلح و خوشی رو نخواهند دید. دلایل که زیادند ولی قانع کننده نیستند. همیشه هم پای منافع یا عقاید در میان هست. بعضیها به خاطر ثروت و منابع یک کشور به اون کشور ضربه وارد می کنند و بعضیها هم به خاطر عقایدی که مخالف داره درگیر میشند. اما اصل مهم اینجاست که خوی ددمنشی و وحشی گری در میان همه این طور دولتها و ملتها وجود داره که باعث اینهمه فجایعی میشه که حتی در میان وحشی ترین حیوانات هم مرسوم نیست. واقعا جای تاسفه که اینهمه نزول و اینهمه خاری وجود داره. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:1 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: یه روز و روزگاری یه نابغه تو یه سرزمین بی نام و نشان زندگی میکرد. یه روز این نابغه تصمیم گرفت که یه چیزی بسازه که تا به حال نساخته. اون تصمیم گرفت یه سیستم عامل بسازه. سیستمی که تمامی کنترلش دست خودش باشه. هم براش تفریح باشه هم خودش رو در اون سیستم عامل ببینه. یه جور ابراز قدرت. این بود که شروع به جمع کردن سخت افزار و بعد ساختن نرم افزارها و بعد هم قوانین حاکم بر اونها. خلاصه سیستم عاملی ساخت بس زیبا و پرقدرت. سیستم عاملی که بر مبنای نظم و هماهنگی ساخته شده بود. خلاصه نابغه روزگاری چند با این سیستم عامل حال می کرد. تا اینکه روزی تصمیم گرفت برنامه ای به اون اضافه کنه که با بقیه کمی فرق داشته باشه. برنامه ای که بتونه خودش تصمیم بگیره و عمل کنه. و نیازی به اجرا و توقف نداشته باشه. یه جور هوش در اون برنامه باشه که بتونه خودش گلیمش رو از آب بیرون بکشه. با اینکه ساخت همچین برنامه ای سخت بود ولی نابغه به نحو احسنت اون رو ساخت و وارد سیستم عاملش کرد و بعد با لبخندی از رضایت اونو فعال کرد. برنامه شروع کرد به گشتن در سیستم عامل برای شناختن فضای سیستم عامل. و بعد شروع کرد به همانند سازی خودش و بعد شروع کرد به تغییر سیستم عامل برای فضای مطلوب خودش و با سلیقه خودش. سپس شروع کرد برنامه هایی رو تغییر داد و یا تخریب کرد و قوانینی که قبلا برای نظم ساخته شده بود رو هم همچنین. حتی شروع کرد برای سازنده و نابغه اون سیستم عامل جو سازی. بله اون برنامه تبدیل شده بود به یه ویروس. ویروسی که مدام داشت پیچیده تر و مخرب تر میشد. نابغه اولش خیلی ناراحت شد و آنتی ویروسهایی رو هم برای از بین بردن اون ویروس طراحی کرد ولی فایده ای نداشت. ویروس مدام خودش رو با شرایط و مشکلات تطبیق میکرد. به طوری که هیچ آنتی ویروسی سازگار نبود. سیستم عامل دیگه آلوده شده بود و هیچ کاری نمیشد براش کرد. ولی صبر کنید... چرا نابغه داره لبخند میزنه. نکنه رازی هست که ما نمی دونیم؟ بله نابغه به حماقت اون ویروس لبخند میزنه. چون ویروس خودش داره خودش رو نابود میکنه. فضای ساخته شده توسط نابغه دارای نظم بود ولی فضای تغییر داده شده توسط ویروس دارای هرج و مرج و بی نظمیه. به زودی خود ویروس از بین میره. شاید سیستم عامل هم از بین بره. ولی مهم نیست. چون نابغه داره لبخند میزنه. اشاره: تو قسمت اول فیلم ماتریکس از سه گانه ماتریکس در اواخر فیلم مکالمه ای بین شخصیت بد فیلم (آقای اسمیت) و یکی از قهرمانان فیلم (آقای مورفیوس) رد و بدل میشه. جالبه... تمامی موجودات در روی کره زمین ارگانیزم بدن خودشون رو با محیط اطرافشون تطبیق میدند. همون چیزی که داروین کشف کرد. ولی فقط دو تا موجود هستند که خلاف این قانون عمل میکنند. آدمها و ویروسها. بله این دو گونه موجود برای زندگی محیط اطراف خودشون رو تغییر میدند. و این یعنی یه جور حماقت در عین هوشمندی و زرنگی. جالب نیست؟ یا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:8 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: تا به حال به گياهان و خصوصا به گل ها توجه كرده ايد. گذشته از زيبايي و لطافت و طراوتي كه دارند مشخصه خاصي براي خودشون دارند كه در گونه هاي ديگه كمتر وجود داره. اينكه گلها گونه اي از تكامل رو طي كردند كه براي بقا و ازدياد نسل، خودشون رو با موجودات و خصوصا با حشرات تغيير دادند. به طوري كه اندام و ارگانيزم خودشون رو مطابق با ميل و خواسته هاي موجود متقاضي تغيير دادند. اونهم به صورتي كه آدم واقعا باورش نميشه. تكاملي كه ۱۰۰ درصد باعث تغيير ارگانيزم شده. بعد ميگند گياهان شعور ندارند. اگه شعور نداشته باشند پس چه جوري ميتونند خودشون رو اينجوري كنند. اگه ما آدمها يه كمي از شعورمون استفاده كنيم و براي سازش و همزيستي با اطراف يه كمي خودمون رو تغيير بديم زندگي در روي كره زمين شيرين تر ميشه. ايندفعه كه به گلي داريد نگاه مي كنيد به غير از زيباييش به تكاملش هم احسنت بفرستيد. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:23 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: نگین از خوابهای شیرینم پرسیده بود که آیا باز هم میبینم یا نه؟ خب چه عرض کنم دیگه برام داره عادی میشه. همین چند روز پیش یه خواب باحال دیدم که خیلی بامزه بود. خواب دیدم که تو خیابون هستم و مردم مدام دارند با هم پچ پچ میکنند. از یکیشون پرسیدم چه خبره؟ گفت: گوشت انسان از خارج وارد ایران شده و بین گوشتهای دام پخش شده. و نمیشه تشخیصش داد. خلاصه کل خواب من تا صبح به این موضوع ختم شد که داشتم دنبال گوشت انسان میگشتم تا تفاوتش رو با گوشت دام بفهمم. البته کلی هم چندشم شد. آخه خیلی گوشت انسان تو خوابم مزخرف به نظر میومد. نکته: اون آیه ها و جادو جمبل ها هم به دردم نخورد. البته زیاد هم مهم نیست چون عادت کردم و همونطور که دفعه قبل گفته بودم هیچ احساس خاصی به اون خوابها ندارم. بازم نکته: اگه خواستید میتونم هر روز از این خوابهای شیرین براتون تعریف کنم. مطمئنم که لذت میبرید. راستی امروز یه مطلب از روزنامه خوندم که ویتامین های خانواده ب برای دیدن خوابهای شیرین خیلی مفیدند. بهتره یه مدت از این خانواده استفاده کنم. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:33 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: هر کسی یه اخلاقی داره. یکی آرومه و یکی تند. یکی خوش برخورد و یکی ترش رو. اما مهم اینجاست که ما چه طور با اون طرف مقابل برخورد داشته باشیم. مهم اینه که آیا ما می تونیم طوری رفتارمون رو با طرف مقابل مچ کنیم که مشکلی در ارتباطمون پیش نیاد. البته همیشه حالت خاص هم وجود داره. از جمله اینکه طرف واقعا اخلاقش گند باشه که نتونی باهاش سازش داشته باشی. اما اخلاق خوب یه نعمت بزرگه که باعث میشه محبوبیت و دلنشینی در نظر دیگران ایجاد کنه. در برابر اگه آدم خوبی باشی و اخلاق درستی نداشته باشی یا تندخو باشی هیچ فایده ای در اجتماع نخواهی داشت. به قول قدیمیها تا توانی دلی به دست آور. پی نوشت: من اخلاقم تنده. اما سعی میکنم با هر کسی مثل خودش برخورد کنم و به اصطلاح قلق اون طرف رو پیدا کنم. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:27 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: یه خانواده هفت نفره رو فرض کنیم: پدر و مادر و پنج تا بچه. جنسیت هم مهم نیست. مادر خونه صبح میاد و به بچه ها میگه: بچه ها ناهار چی دوست دارید بخورید: ماکارونی یا قورمه سبزی؟ سه تا از بچه ها میگند ماکارونی و دوتای دیگه قورمه سبزی. و مادر هم طبق رای گیری ماکارونی رو درست میکنه. اما یه نکته این وسط وجود داره. تکلیف اون دوتا بچه که دلشون قورمه سبزی خواسته ولی نظرشون تایید نشده چیه؟ آیا این وسط اونها حقی نداشتند؟ آیا ته وجود اونها یه جور حسرت و حق خوری بوجود نیومده. حالا اگه یه جور دیگه مسئله رو مطرح کنیم: مادر صبح میاد و به بچه ها میگه: بچه ها ناهار ماکارونی یا قورمه سبزی داریم. بعد دیگه هیچ حق انتخابی وجود نداره. و کسی هم حق اعتراض نمی تونه داشته باشه. چون انتخابی وجود نداشته. و همه هم یه جورایی راضی هستند. گاهی وقتها یه کمی دیکتاتوری هم خوبه. و همیشه دموکراسی در رای گیری عدالت رو رعایت نمیکنه. نکته: خداییش دلم قورمه سبزی خواست. بازم نکته: خودم هم قبول دارم که مثال من مثال خوبی واسه تعریف از دیکتاتوری یا دموکراسی نیست. ولی میشه یه جورایی حق رو به قورمه سبزی داد. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:7 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: امروز صبح که داشتم میومدم سر کار تو مسیر کارم یهو یاد خدمت سربازیم افتادم. یاد اون خاطرات تلخ و شیرینی که برام افتاده و جز خاطره چیزی برام نمونده. البته بگذریم که خدمت سربازی مرحله ای از زندگی ما رو تشکیل میده که خیلی چیزهارو بهمون یاد میده. خیلی کثافت کاریها و زشتیها رو یادمون میده و خیلی چیزهای خوب رو هم یاد میده. تجربه هایی رو که نمیشه در زندگی عادی بدستش آورد. من تو این سالهایی که این تجربه رو پشت سر گذاشتم یکی اینکه خدا رو شکر میکنم که به سلامت این مرحله رو طی کردم و ازش میخوام که هیچوقت دیگه در عمرم تجربش نکنم. و اینکه آیا خدمت سربازی به دردم خورد و تجربه هاش تو زندگیم مفید بود یا نه؟ خیلی وقتها میگم که مضرات و بدیهای این دوره خیلی زیاد تر از خوبیهاشه. اما خب در هرصورت مجبوریم که اون رو طی کنیم. حالا بعد از چندین سال هنوزم بعضی شبها خوابشو میبینم و خوبیش اینه که وقتی از خواب بیدار میشم و میفهمم که فقط خواب بوده کلی کیف میکنم. نمیگم خوش به حال زنها که این دوره رو ندارند چون نمیخوام چیزی رو مقایسه کنم. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:1 توسط لوسیفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سه گونه روان، سه گونه نیایش:
پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا سهل تا بپوسم. پروردگارا کمانیم در دستان تو، آنچنان بکش تا مشکنم. پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا بکش تا بشکنم چه باک از شکستنم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|