![]() |
![]() |
|
| انسان در عصر ماشین |
|
سلام به همه: یه روز از خواب بلند شد و احساس خوبی داشت. احساسی سرشار از شادابی و طراوت. احساس کرد که خیلی سرحال و سرخوشه و امروز باید روز خوشی براش باشه. این بود که تصمیم گرفت اونروز رو با شادی شروع و با شادی به پایان برسونه. و از اونجایی که روز تعطیل بود و کار خاصی نداشت تصمیم به گردش و خرید و دیدن دوستان گرفت. از خونه که بیرون اومد دید کوچه خلوته و پرنده پر نمیزنه. ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. همین که به سر کوچه نرسیده بود یهو یه چاله گنده سر راهش پیدا شد و اون رو ندید و چرخ جلوش محکم افتاد تو چاله و لاستیکش ترکید. با کلی حالگیری اومد و چرخ رو عوض کرد و رفت سراغ پنچرگیری و کلی پول بابت لاستیک داد و یه حلقه لاستیک خرید و خلاصه دو سه ساعتی وقتش رو گرفت. اولش به جون شهردارو وزارت راه یه دعایی کرد. ولی زود تصمیم گرفت شادی اونروز رو خراب نکنه. رفت سراغ مجتمع تجاری ها تا خرید کنه. اما اینجا چه خبره؟ چرا تعطیله؟ اهان فلان مناسبت و فلان مناسبت. خب معلومه دیگه همه باید تعطیل باشند. از خیر خرید گذشت. رفت خونه یکی از دوستهاش ولی اون خونه نبود. رفت خونه یکی دیگه از دوستهاش. وقتی دوستش رو دید از دنیا سیر شد. آخه دوستش مریض بود و مریضیش هم به خاطر تشخیص نادرست دکترش بدتر شده بود. با اصرار اونو برد به یه کلینیک شبانه روزی تا با یه آمپول یا سرم حالشو جا بیاره. اما از قضا گیر یه پرستار ناجنس افتاد که از اون عقده ایها بود و بعد از کلی مشاجره و به قول بچه ها احوال پرسی کارشو راه انداخت. طرفهای غروب بود که دوستش رو خونش گذاشت و راهی خونه شد. شهر عین شهر مرده ها بود. همه جا تعطیل و خیابونها خلوت. تصمیم گرفت موسیقی گوش کنه. سر راه دید چند تا از این نوجوونها راه رو بند آوردند و ماشینها رو به بهانه بازرسی نگه می دارند. بله باز هم بازرسی اهالی محترم بسیج. سرعتشو کم کرد اما صدای موسیقی رو یادش رفت کم کنه. یکی از همون نوجوونها اومد سمت ماشین و تا گوشش موسیقی رو شنید با صورتی گرفته سرش داد زد مگه امروز وفات فلان شخصیت نیست؟ پس چرا موسیقی لهو لعب گوش میدی زود بیا بیرون تا تکلیفت رو روشن کنم. نمی دونست باید بخنده یا هوار بکشه. خلاصه بعد از کلی دنگ و فنگ بی خیالش شدند و گذاشتند که بره. وقتی رسید خونه حسابی کلافه بود. روز گندی داشت و هیچ چیز شادی در اون روز براش اتفاق نیافتاده بود. این بود که موقع خواب رو تخت دراز کشید و با صدای بلند گفت: گندت بگیرند... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:52 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: امشب شب يلداست. غيب گفتم. خب همه ميدونند که شب يلداست. اما از نظر من امشب سنت ايرانيهاست براي دوستي، براي شادي، براي زيباييها... پس امشب به ياد فقرا که جيبهاشون خاليه حسابي بخوريد. به ياد بي خانمانها که از سوز سرما به خودشون مي پيچند حسابي کنار بخاري يا شومينه يا کرسي خودتون رو گرم کنيد. به ياد يتيم ها که هيچ کسو تو دنيا ندارند کنار هم باشيد. به ياد سالمندان که سال به سال هيچکي سراغشون رو نمي گيره بزرگانتون رو زيارت کنيد. و به ياد همه تهيدستها که شادي از خونه هاشون رخت بربسته امشب رو شاد باشيد و تهش خدا رو شکر کنيد که جزء هيچکدوم از اين دسته آدمها نيستيد. شکر کنيد که اگه شاديهامون کمه در عوض غمهامون زياد نيست. پس يلدا نوش جان. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:44 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: امروز روز تولد منه. امروز من به این دنیا اومدم. پس تولدم مبارک. البته امیدوارم که مبارک باشه. میگن وقتی یک نفر به این دنیا میاد قبل از اون سرنوشتشه که بوجود میاد. چیزی که بعضیها اعتقاد دارند و بعضیها نه. امروز روز تولد منه. امروز من وارد سی سالگی شدم. نصف یک عمر طبیعی برای یک آدم. امروز من نصف عمرم رو سپری کردم. ازش راضی نیستم ولی شکر گذار خدایم هستم که به سلامتی و خوبی سپری شد. خیلی آرزوها دارم و خیلی اهداف که شاید بتونم در نیمه دیگر عمرم بهشون برسم. شایدم نتونم. همه چی بستگی به خودم و لطف خدای بزرگم داره. امروز روز تولد منه. از کیک و کادو و سیل تبریکات خبری نیست. اما شاد هستم چون میدونم که خیلی هارو دارم که منو دوست دارند و برام آرزوی سلامتی می کنند. توقعی هم ندارم. همین که باهام خوب هستند و تو دلشون ازم کینه ای ندارند دنیایی برام می ارزه. امروز روز تولدمه... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:31 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: عروسکها براي چه به وجود آمده اند؟ شايد براي اينکه آلت دست ما باشند. شايد براي اينکه فاقد احساسات هستند و ميشه هر نگرشي در موردشون پياده کرد. شايد براي اينکه فقط يک نوع گيرنده هستند و هيچ فرستنده اي بر مبناي احساسات ندارند. شايد هم نوعي بازيچه براي رفع بي حوصلگي. اما عروسکها موجودات بيچاره اي هستند که فقط و فقط براي سوء استفاده آفريده شده اند. و زماني که تاريخ مصرفهايشان پايان يابد بدون هيچگونه معطلي از بين خواهند رفت. و در موقع از بين رفتنشان هم هيچ احساسي به انسان دست نمي دهد. چون عروسک جاندار نيست. چون عروسک احساس ندارد. چون عروسک اصلا قابل اين حرفها نيست. عروسک فقط يک بازيچه است. و هر بازيچه اي يک تاريخ مصرف دارد. انکار اين مطلب گوياي اين است که ما هيچ عروسکي را از بين نبرديم و همه عروسکهايمان سالم و سرحال در کنارمان با شادي زندگي مي کنند. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:36 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: وقتي دلش از همه چيز و همه کس به تنگ اومد. وقتي کاسه صبرش لبريز شد و طاقتش تموم. وقتي عصبانيت به اوج خودش رسيد و بيچارگي گريبانگيرش شد چاره اي نديد جز اعتراض. راه ديگري هم نبود. وقتي قدرتي نداري که از لحاظ فيزيکي سرکوب کني مجبوري لب به اعتراض باز کني. اين بود که لباس سياه پوشيد و دستکشهاي سياه به دست کرد و کلاه پشمي سياه به سر گذاشت و اومد وسط ميدون شهر و با نهايت قدرتي که داشت و با تمام نفسش فرياد کشيد و اعتراضش رو به گوش همه رسوند. ولي ثانيه اي بعد جز جسدي خاموش و سرشار از کينه چيزي نمونده بود و مردم از کنارش رد ميشدند و چرخها از رويش. و جز لاشه اي غير قابل تشخيص چيزي بر زمين نماند که آن هم به مرور زمان از بين رفت. حتي صداي اعتراض هم همان ثانيه هاي اول محو شد. کسي نه فهميد که اعتراض اون براي چه بود و کسي هم اهميت نداد. چون چيزي که باقي نباشد هميشه از ياد رفتني است. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:32 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: روز جمعه و شنبه رو تعطیلم و هیچ برنامه ریزی خاصی هم ندارم. اصلا هیچی به فکرم نمیرسه که انجام بدم. یکی دوتا دوست دارم که اونها وقتشون پره. بقیه دوستانم هم یا نیستند یا متاهل شدند و در گرداب زندگی دست و پا میزنند. البته اصلا نمیشه رو متاهل جماعت برنامه ریزی کرد چون دیگه اون آدم سابق نیست. یه جورایی جهش پیدا کرده البته نزولی یا صعودیش بماند. در هر صورت این دو روز رو باید خودمو مشغول کنم. کامپیوتر هم در هواست و اطلاعاتم هم گویا دیگه بر نمی گرده. قابل توجه نیگن: از دست ریکاوری هم چیزی بر نمیاد چون هارد سوخته. امروز همش تو اتاق تاریکم به گوشه ای زل زده بودم و مدام داشتم به چاره اندیشی ها فکر می کردم و تهش میدونید چی شد؟؟؟ مردشور این زندگی و دنیا رو ببره. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:48 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: طرف مياد يه کاري رو ميزنه و شش ماهه خونه و ماشين و دم و دستگاه ميزنه، بيا و ببين. واقعا بايد خيلي ساده باشيم که فکر کنيم از راه حلال اين پول رو به دست آورده. مگه ميشه؟ عمرا. هرکي اينجوري پولدار ميشه صد در صد يه حق و حقوقي رو پايمال کرده که به اينجا رسيده. به قول يه بنده خدايي پشت هر ثروت باد آورده اي حق به باد رفته اي هست. شعر زنده ياد پروين اعتصامي که يادتون هست: (اشک يتيم). نمي دونم چطوري ميشه با پايمال کردن حقوق ديگران رفاه خودمون رو بسازيم. يک نفر خون جگر مي خوره و از مال و جون خودش مايه ميذاره بعد ديگري سود و منفعتش رو ميبره. به قول معروف عجب صبري خدا دارد. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 12:14 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: تو اين دنياي به اين بزرگي من يه کامپيوتر دارم که مثل اين پيکانهاي مدل پايين که مدام خرابند و هميشه تو تعميرگاهند ميمونه. هروقت از يه جاش بلايي ناظر ميشه. و هر دفعه يه جاشو درست ميکني يه جاي ديگش ايراد پيدا ميکنه. البته تقصير خودمم هست. چون بعضي وقتها هم که سرش رو ميندازه پايين و درست و حسابي کار ميکنه من انگولکش ميکنم و يه بلايي سرش ميارم. الان هم هاردش رفته هوا و احتمال پريدن کل اطلاعاتش هست و نميدونم بايد چيکار کنم. توکل به خدا شايد اين بار هم مثل دفعات قبلي به خير بگذره. کم طاقت هستم و وقتي همچين مشکلاتي برام پيش مياد سعي ميکنم زود برطرفشون کنم. چي کنم ديگه صبور نيستم و مثل خيليها شکيبا نيستم. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:2 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: دوست داشتم برای مدتی تو یه قلعه دور افتاده روی یه کوه بلند اونجایی که هیچی نبود و هیچ کس زندگی نمی کرد. اونجایی که هیچ صدایی نبود و هیچ پرنده ای نمی خوند. و اونجایی که جز هیچی چیزی نبود زندگی می کردم. اونوقت در هیچی غروبی رو می آفریدم که سرخ بود و رنگ خون. و بالای غروب آسمانی بنفش و آبی و سیاه. و بالای بالاترین پنجره قلعه زل می زدم به اون خورشیدی که جز جامی شراب چیزی نبود. و پیش خودم می گفتم که چه زیباست تنهایی و هیچی... پی نوشت: واقعا هوس این قلعه رو کردم. خیلی وقته که دنبال تنهاییم ولی نمی تونم باشم. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 16:52 توسط لوسیفر |
|
|
سلام به همه: ديشب داشتم داستاني رو براي دوستم تعريف مي کردم که شايد قبول کردنش براي خودم سخت و ناراحت کننده بود. اين بود که گفتم واسه شما هم تعريف کنم: اين شرکت بقل دستي ما يه کارگري داشت که همه بهش مي گفتند محمدعمو و اين اسم روش مونده و الان هم بازنشسته شده. يه چند وقت پيش يکي از دخترهاشو عروس کرده بود و داده بود به يه پسره اهل آستارا. از قضا اين پسره هم از اون آدمهاي شکاک و عصبي بوده که هر روز دختره رو تو خونه حبس مي کرده و به سر کار مي رفته و به هر بهانه کوچيکي هم اون بدبختو به باد کتک مي گيره تا اينکه دختره ناراحتي عصبي و اختلال هواس پيدا ميکنه و پسره هم زنگ ميزنه به خانوادش که دخترتون ديوونه شده و بياييد ببريدش. و روزي که اين محمدعموي ما ميره دخترش رو بياره ميبينه تو حياط خونه پاشو با طناب بستند به يه درخت و دختره هم حسابي قاطي کرده. بماند که کار به دعوا و شکايت و دادسرا و غيره کشيد و دستش به جايي بند نشد. دخترش رو آورد و به دکترها نشون داد. دکتر هم گفته بود که مشکل اعصابش شايد به مرور زمان خوب بشه به شرطي که کاري بهش نداشته باشيد. چون کوچکترين حمله عصبي براش مضره. اما از بد روزگار اين دختره خوب نشد و خانوادش رو هم عاصي کرد تا اينکه يه روز مادرش از کوره در رفت و کتکش زد و کتک زدن همانا و تشنج شديد و مرگ. دختر مثل دسته گل بزرگ کني و زحمتش رو بکشي و يکي از راه برسه و اونو ازت بگيره و ببره و اين بلا رو سرش بياره و صداي فريادت هم به جايي نرسه. اين هم شد رسم روزگار؟ يا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:19 توسط لوسیفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سه گونه روان، سه گونه نیایش:
پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا سهل تا بپوسم. پروردگارا کمانیم در دستان تو، آنچنان بکش تا مشکنم. پروردگارا کمانیم در دستان تو، مرا بکش تا بشکنم چه باک از شکستنم. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|